سفارش تبلیغ
خرید بلیط هواپیما، خرید و رزرو اینترنتی ، چارتر، سامتیک
خودکشی وبلاگی (سه شنبه 87/10/3 ساعت 3:43 عصر)

خودکشی وبلاگی یعنی اینکه در وبلاگ را تخته کنی و بری پی کارت. پشتت را هم نگاه نکنی. همه چیز تمام شد. فقط یک آرشیو می‏ماند که می‏شود گاهی مثل یک روح به آن سر زد و چیزهایی را خواند که می‏بردت به چهار- پنج سال پیش.
خودکشی وبلاگی. همین و تمام.





شعری از برتولت برشت (شنبه 85/9/18 ساعت 11:47 عصر)

ژنرال....!

ژنرال تانکت قوی ترین خودروست

جنگلی را فرو می اندازد و

هزاران نفر را له و لورده می کند

اما یک عیب دارد:

نیاز به یک راننده دارد

ژنرال بمب افکنت قوی است

از توفان سریعتر پرواز می کند

از یک فیل بیشتر بار می کشد

اما یک عیب دارد:

نیاز به یک خلبان دارد

ژنرال از آدم ها استفاده های زیادی می شود کرد

او می تواند پرواز کند و می تواند بکشد

اما یک عیب هم دارد:

می تواند بیندیشد 





معذرت خواهی (شنبه 85/9/18 ساعت 11:47 عصر)
باعرض معذرت ازدیر کردن من




روزمرگی (شنبه 85/8/20 ساعت 11:30 عصر)
امروز هم مثل دیروز گذشت. و فردا هم مثل امروز. امروز که گذشت یک روز به مرگ نزدیک تر شدم. بدون اینکه چیزی اختراع کنم. از مغزم بهره ی مثبتی بگیرم. و یا قدمی به جلو بردارم.روزمرگی را می بینید چگونه بیداد می کند؟



سلام :) (سه شنبه 85/1/15 ساعت 5:52 عصر)
سلام.خوشحالم که باز دوباره یک فرصتی پیدا کردم و دوباره برای به روز کردن این وبلاگ پشت کامپیوتر نشستم و مشغول تایپ کردن شدم.سال نو رو گرچه 15 روز از اون گذشته به همه تبریک می گم.من همیشه عادت دارم حتی وقتی که خرداد هم شد به هر کی می رسم سال نو رو تبریک بگم.الان تهران هستم و فکر کنم تا چند روز دیگه برم شهرستان.فکر کنم چند روز اول دانشگاه ها به خصوص دانشگااه آزاد که من اونجا هستم تقریبا تعطیل باشه.در پست پیش که فکر کنم یک ماهی از نوشتن اون می گذره نوشتم که بیشتر در مورد سیل و جریان احساسم می نویسم. این قول رو دادم که در اینجا بنویسم اما به نظرم بهتر رسید که در کاغذ اون رو بنویسم.چون در نوشته ی کاغذی بر خلاف وبلاگ انتخاب مخاطب در اختیار خودم خواهد بود و بنابر این آنچنان واهمه ای ندارم که کسی از این نوشته ها سردربیاورد. و به خاطر این واهمه دچار خود سانسوری بشوم.وقتی که روی کاغذ می نویسم دیگه ترسی از اینکه همه نوشته ی من رو خواهند خواند ندارم و بنابراین هرچه دلم خواست خواهم نوشت و خودم را به سلیقه ی تک تک مخاطب ها وابسته نمی کنم.البته این عادت بدی است که انسان  از مخاطب خود ترس داشته باشد.ترس از اینکه مخاطب به درونی ترین احساسات  شخصی انسان آگاه شود. و البته ترسی بی جا نیز نیست.
چند وقت هست که به یک سری کتاب های روانشناسی که انسان رو به طرف موفقیت می کشونه علاقه مند شدم.کتاب به سوی کامیابی آنتونی رابینز و کتاب سنگفرش هر خیابان از طلاست از کیم وو چونگ (مدیر عامل شرکت دوو) دو نمونه از این کتاب هاست .اگرچه خیلی وقت هست که این دو تا کتاب رو خریده بودم اما مطالب آن چندان منو به سمت خودش جذب نکرد.ولی الان که اون ها رو می خونم می بینم که بیشتر بهم انگیزه می ده و منو توی کارم مصمم تر می کنه.قبلا این جور کتاب ها رو که با موفقیت ارتباط داره یک جور کسر شان می دونستم.فکر می کردم که این کتاب ها سطحی هست و برای افراد عام تر جامعه کاربرد داره.من همیشه خودم رو جزء خواص یک جامعه در نظر می گیرم.البته شاید نشون از خودخواهی من باشه اما به این موضوع تا حدی اعتقاد دارم.به هر حال الان می فهمم که اینجور کتاب ها برای همه می تونه مفید باشه.چه اشکالی داره که انسان از یک سری تجربیات آدم های موفق بهره نگیره و از اون ها استفاده نکنه؟ به نظر من خیلی می تونه موثر باشه.
در آخر این نوشته ام می خوام بگم که از این به بعد تصمیم گرفتم  اونجا هر هفته دو روز کوه برم.کوهنوردی یکی از ورزش های مورد علاقه ی من هسست.غیر از اون از سوار کاری هم خیلی خوشم می یاد.
منتظر به روز رسانی بعدی من هم باشید.هر چند اگر کمی زیاد طول کشید.اما انتظار و آرزو! بر جوانان عیب نیست.



بازگشت (شنبه 84/12/13 ساعت 3:59 عصر)
سلام.امیدوارم که حال همگی خوب باشه.خیلی وقت هست که از دنیای مجازی وبلاگ نویسی فاصله گرفتم.دلم برای اینجا، برای بچه ها و برای نوشتن در اینجا تنگ شده.البته هنوز می نویسم اما در وبلاگ نه.یک کاغذ سفید هم جای بسیار خوب و امنی برای نوشتن هست.و شاید امن ترین جا.اما در وبلاگ مخاطب نوشته ها افزایش می یباد. و نوشتن برای مخاطب و به خاطر مخاطب خیلی مهم هست.ما تنها برای خود نمی نویسیم.اگر چه برخی از نوشته ها تنها یک مخاطب دارد و آن نویسنده ی آن نوشته.من از تهران خارج شده ام و در شهرستان دانشگاه می رم.برای همین در اتقام کامپیوتر ندارموو برای همین هست که خیلی وقته در این وبلاگ مطلبی ننوشتم.الان در سایت دانشگاه نشستم و می نویسم. و متاسفانه ده دقیقه ی دیگر هم کلاس دارم.خیلی دوست دارم هر چند گاه یک بار به این بیام و در وبلاگ بنویسم.سعی خودم رو می کنم.و در ضمن من حدود سه ماهی می شه که با یه مشکل احساسی برخورد کردم.یک نفر وارد زندگی من شده که متاسفانه خیلی آزارم می ده.دوست دارم اینجا در مورد اون بنویسم.تا بعد.فعلا خدانگهدار.و در ضمن پیام یادتون نره.



پیرمرد/ (دوشنبه 84/6/14 ساعت 6:7 عصر)

یه آدم داره می میره.یکی که من چند دفعه بیشتر ندیدمش .ولی شخصیتش منو به خود  جذب کرده.نه ...شخصیت اون برچسپ هایی مانند هنری و سیاسی یا سینمایی به خودش نزده.اون یه دهاتیه.یکی که شاید در عمرش چند بار بیشتر از دهشون بیرون نرفته.یه پیرمردی که چیزی بالای هشتاد و پنج سال سن داره.یک آدم مذهبی که کاری به سیاست و این حرف ها نداره.خیلی ساده تر و بی سواد تر از اون حرف هاست که راجع به سیاست حرف بزنه.یه آدمی که همیشه یه ابا می پوشید ... درست مثل ایرانی های زمان قاجار.آدمی که صدای بمی داشت.به زحمت می شد فهمید که چی می گه.کسی که عصر ها زمان غروب دم مسجد کنار جاده می ایستاد دست راستش رو بغل گوشش می گذاشت و بدون هیچ بلند گویی اذان می گفت.صدای اذانش تا چند متر اون طرف تر نمی اومد.گاهی هم صدای اذانش رو ماشین های خشک و بی روحی که با سرعت از جاده می گذشتند در خودشون خفه می کردند.صدای اذانش دلنشین بود.هر موقع پیرمرد رو می دیدم منو می بوسید و شروع می کرد به حرف زدن.انگار دنبال یه جفت گوش می گشت تا همه ی دردهای چندین و چند ساله شو واسه آدم بازگو کنه.آره می دونم...حوصله ی آدم بعد از یه مدتی سر می ره ولی هیچوقت جذابیت حرف هاش و لحن صداش از حوصله ی آدم خارج نمی شد.
یه آدم داره می میره.چه اهمیتی داره؟ اینهمه آدم در همین لحظه دارند می میرند.نمی دونم.کاری به اهمیت داشتن یا نداشتنش ندارم.کاری به این ندارم که بعدا زندگی دیگری داره یا نه.فقط می دونم فردی که با من صحبت می کرد و من دوستش داشتم داره از بین می ره.خیلی آهسته.خیلی.اول پیر می شه.بعد فرسوده ، از پا میفته و در یک لحظه چراغ زندگیش خاموش می شه.و بعد از اون آهسته تر جسدش تجزیه می شه.می شه خوراک باکتری های زیر خاک.این آدم سرطان پروستات داره و چند روز دیگه ای بیشتر زنده نمی مونه.مرگ چقدر عجیبه.خیلی عجیب
راستی گفتم اول پیر می شه . فرسوده.بعد از پا میفته و زمین گیر می شه.مادربزرگم خواهری داشت که چند سال پیش مرد.اون آخرها که دیدمش نمازش رو نشسته می خوند.یه حس غروری  بهم دست داد که مادر بزرگ من ایستاده نماز می خونه.چند هفته پیش که مادربزرگم رو دیدم نماز خوندش توجهمو جلب کرد.بله نشسته نماز می خوند.
------
این مطلب رو دو روز پیش نوشتم.امروز به من خبر رسید که پیر مرد مرده است.





   1   2   3   4   5   >>   >
 
  • بازدیدهای این وبلاگ ?
  • امروز: 1 بازدید
    بازدید دیروز: 15
    کل بازدیدها: 161660 بازدید
  • درباره من

  • کمی نوازشم کن
    سیاوش
    به قول یک عزیزی منم یک آدم معمولی که تو همین کره ی خاکی و توی همین ایران زمین سرزمین خشکی ها که مدت هاست چراغ علم و شکوهش خاموش گشته بدنیا آمدم.به هر حال به قول شاعر تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم.هنوز خیلی راه مونده که نپیمودم.می خوام در آینده برم سفر.سفری دور که از اینجا کیلومتر ها فاصله داشته باشه.و اونجا بر خودم بیفزایم.اینو که به یکی گفتم گفت آرزو بر جوانان عیب نیست.
  • مطالب بایگانی شده
  • اشتراک در خبرنامه
  •  
  • لینک دوستان من
  • داستان های من
    می اندیشم پس هستم
    سیاوش قمیشی
    خسرو شکیبایی آلپاچینوی ایران
    تندیس
    همای سعادت
    e-com
    آخرین درد...
    بهارانه
    کلاغ-سایت ادبیات و فلسفه
    این هم از مدیر خان
    روهام
    سیاوشون
    ستاره ی صبح
    سیاورشان
    نوشته بر باد
    وبلاگ آموزشی . خبری پرمحتوا
    انجمن وبلاگ نویسان پارسی بلاگ
    وب سایت سرو
    ترانه ها وجملات عاشقانه
    سایت فرهنگی هنری ادبی سرو
    NooshI [Nooshi va Jojeha]

    شایا
    دلتا
    آرمان
    تندیس تنهایی
    مسافری از هند
    *ابراهیم نبوی*
    *سردبیر خودم*
    زهرا
    *وب نوشت ابطحی*
    بخش فارسی بی بی سی
    زن نوشت
    ترزا
    دست نوشته های یک پشت کنکوری
    گلناز
    بیا بگشای در بگشای دل تنگم
    مسافری از هند
    مسافری از هند
    آبدارچی پارسی بلاگ
    همسفر تنها
    همسفر تنها
    کردستان
    همسفر مهتاب
    *p30download*

    ابرک قله نشین
    خفن سرا
    دلتا
    رهگذر تنهای دهکده
    *سه کشک*
    *ملیحه*
    ذهن سیال
    nazanin studio
    زمزمه های تنهایی
    نقطه ته خط
    الپر
    دنیای کوچک من
    شب مهتابی
    شرتو
    مشتی نور سرد
    آدم و حوا
    کسوف
    ایزد بانو
    اینجا وبلاگ صورتک است.
    چیزی میان دو فریم
    مادر سپید
    مادر سپید
    تابستانه
    بهار
    بیا و برگرد
    سینا
    ستاره صبح
    جمع نوشت
    کامپیوتر
    آموزش و دانلود مصطفی
    میخانه