شعری از بانو سیمین بهبهانی
ای دیار روشنم در شب تیره
ای دیار روشنم، شد تیره چون شب روزگارت
کو چراغی جز تنم کاتش زنم در شام تارت
ماه کو، خورشید کو؟ ناهید چنگی نیست پیدا!
چشم روشن کو که فانوسش کنم در رهگذارت
آبرویت را چه پیش آمد که اینبیآبرویان
می گشایند آب در گنجینههای افتخارت
شیرزن شیرش حرام کام نامردان کودن
کز بلاشان نیست ایمن گور مردان دیارت
می فروشند آنچه داری: کوه ساکن، رود جاری
می ربایند آهوان خانگی را از کنارت
گنجهای سر به مهرت رهزنان را شد غنیمت
درج عصمت ماندهبیدردانگان ماهوارت
شب که بر بالین نهم سر، آتش انگیزم ز بستر
با گداز سوز و ساز مادران داغدارت
در غم یاران بندی، آهوی سر در کمندم
بند بگشا- ای خدا- تا شکر بگذارد شکارت
مدعی را گو چه سازی مهر از گل در نمازت
سجده بر مسکوک زر پر سودتر آید به کارت
این زن ای من- بر کمر دستی بزن، بر خیز از جا
جان به کف داری همین بس بهره از دار و ندارت
ژنرال....!
ژنرال تانکت قوی ترین خودروست
جنگلی را فرو می اندازد و
هزاران نفر را له و لورده می کند
اما یک عیب دارد:
نیاز به یک راننده دارد
ژنرال بمب افکنت قوی است
از توفان سریعتر پرواز می کند
از یک فیل بیشتر بار می کشد
اما یک عیب دارد:
نیاز به یک خلبان دارد
ژنرال از آدم ها استفاده های زیادی می شود کرد
او می تواند پرواز کند و می تواند بکشد
اما یک عیب هم دارد:
می تواند بیندیشد
چند وقت هست که به یک سری کتاب های روانشناسی که انسان رو به طرف موفقیت می کشونه علاقه مند شدم.کتاب به سوی کامیابی آنتونی رابینز و کتاب سنگفرش هر خیابان از طلاست از کیم وو چونگ (مدیر عامل شرکت دوو) دو نمونه از این کتاب هاست .اگرچه خیلی وقت هست که این دو تا کتاب رو خریده بودم اما مطالب آن چندان منو به سمت خودش جذب نکرد.ولی الان که اون ها رو می خونم می بینم که بیشتر بهم انگیزه می ده و منو توی کارم مصمم تر می کنه.قبلا این جور کتاب ها رو که با موفقیت ارتباط داره یک جور کسر شان می دونستم.فکر می کردم که این کتاب ها سطحی هست و برای افراد عام تر جامعه کاربرد داره.من همیشه خودم رو جزء خواص یک جامعه در نظر می گیرم.البته شاید نشون از خودخواهی من باشه اما به این موضوع تا حدی اعتقاد دارم.به هر حال الان می فهمم که اینجور کتاب ها برای همه می تونه مفید باشه.چه اشکالی داره که انسان از یک سری تجربیات آدم های موفق بهره نگیره و از اون ها استفاده نکنه؟ به نظر من خیلی می تونه موثر باشه.
در آخر این نوشته ام می خوام بگم که از این به بعد تصمیم گرفتم اونجا هر هفته دو روز کوه برم.کوهنوردی یکی از ورزش های مورد علاقه ی من هسست.غیر از اون از سوار کاری هم خیلی خوشم می یاد.
منتظر به روز رسانی بعدی من هم باشید.هر چند اگر کمی زیاد طول کشید.اما انتظار و آرزو! بر جوانان عیب نیست.
یه آدم داره می میره.یکی که من چند دفعه بیشتر ندیدمش .ولی شخصیتش منو به خود جذب کرده.نه ...شخصیت اون برچسپ هایی مانند هنری و سیاسی یا سینمایی به خودش نزده.اون یه دهاتیه.یکی که شاید در عمرش چند بار بیشتر از دهشون بیرون نرفته.یه پیرمردی که چیزی بالای هشتاد و پنج سال سن داره.یک آدم مذهبی که کاری به سیاست و این حرف ها نداره.خیلی ساده تر و بی سواد تر از اون حرف هاست که راجع به سیاست حرف بزنه.یه آدمی که همیشه یه ابا می پوشید ... درست مثل ایرانی های زمان قاجار.آدمی که صدای بمی داشت.به زحمت می شد فهمید که چی می گه.کسی که عصر ها زمان غروب دم مسجد کنار جاده می ایستاد دست راستش رو بغل گوشش می گذاشت و بدون هیچ بلند گویی اذان می گفت.صدای اذانش تا چند متر اون طرف تر نمی اومد.گاهی هم صدای اذانش رو ماشین های خشک و بی روحی که با سرعت از جاده می گذشتند در خودشون خفه می کردند.صدای اذانش دلنشین بود.هر موقع پیرمرد رو می دیدم منو می بوسید و شروع می کرد به حرف زدن.انگار دنبال یه جفت گوش می گشت تا همه ی دردهای چندین و چند ساله شو واسه آدم بازگو کنه.آره می دونم...حوصله ی آدم بعد از یه مدتی سر می ره ولی هیچوقت جذابیت حرف هاش و لحن صداش از حوصله ی آدم خارج نمی شد.
یه آدم داره می میره.چه اهمیتی داره؟ اینهمه آدم در همین لحظه دارند می میرند.نمی دونم.کاری به اهمیت داشتن یا نداشتنش ندارم.کاری به این ندارم که بعدا زندگی دیگری داره یا نه.فقط می دونم فردی که با من صحبت می کرد و من دوستش داشتم داره از بین می ره.خیلی آهسته.خیلی.اول پیر می شه.بعد فرسوده ، از پا میفته و در یک لحظه چراغ زندگیش خاموش می شه.و بعد از اون آهسته تر جسدش تجزیه می شه.می شه خوراک باکتری های زیر خاک.این آدم سرطان پروستات داره و چند روز دیگه ای بیشتر زنده نمی مونه.مرگ چقدر عجیبه.خیلی عجیب
راستی گفتم اول پیر می شه . فرسوده.بعد از پا میفته و زمین گیر می شه.مادربزرگم خواهری داشت که چند سال پیش مرد.اون آخرها که دیدمش نمازش رو نشسته می خوند.یه حس غروری بهم دست داد که مادر بزرگ من ایستاده نماز می خونه.چند هفته پیش که مادربزرگم رو دیدم نماز خوندش توجهمو جلب کرد.بله نشسته نماز می خوند.
------
این مطلب رو دو روز پیش نوشتم.امروز به من خبر رسید که پیر مرد مرده است.
پیش خود فکر کردم که چرا در اکثر شهر ها قسمت های شمالی آن پیشرفته تر و مدرن تر است و مردم آن از رفاه بیشتری برخوردار هستند.در حالی که در قسمت های جنوبی آن، فقر به وضوح به چشم می خورد.برای توجیح آن که چرا این مطلب به صورت یک اصل در آمده و به ندرت شهری پیدا می شود که قسمت جنوبی آن مرفه تر از قسمت شمالی آن باشد به نتیجه ی جالبی رسیدم ، که دوست دارم آن را با شما هم در میان بگذارم.شهر ها همیشه در کنار منابع آبی تاسیس می شده اند.و حداقل در کشور گرم و خشک ما این منابع آبی بیشتر در پای کوه ها و دامنه ی آن ها وجود داشته است. نتیجه گیری آسان اینست که اغلب شهر ها در پای کوه قرار می گرفته.و این موجب می شود که شمال شهر ها مساحت ثابتی داشته باشند.در حالی که جنوب آن که بیشتر به دشت می ماند و شهر تا هر جا که امکانش باشد پیش می رود.حاشیه نشینی گسترش می یابد.افرادی که توانایی خرید مسکن در مناطق شهری ندارند به حاشیه کشیده می شوند .بهترین راه ممکن برای از میان بردن این فاجعه ی شهری اقدام دولت در ایجاد محدودیت برای گستره شهری ست.و جمعیت اضافی را در شهرک های جدید و نوپا متمرکز کند.
البته مطالب بالا تقریبا واضح به نظر می رسد و ذکر دودوتا چهار تا چندان منطقی به نظر نمی آید.به بزرگی خودتون ببخشید دیگه.راستی چه قدر تو این وبلاگ مردم نظر می ذارند.:-)
این یادداشت برای یکم شهرویر بود.ببخشید دیر روی وبلاگ گذاشتم:
امروز یکم شهریور تولد نجف دریابندری مترجم برجسته ی ایرانی است.او حدود پنجاه سالی است که کار ترجمه می کند.به نظر من نجف! یکی از مترجمان برجسته کشور هست .بیشتر، کتاب های فلسفی و رمان را ترجمه می کند.و آثارش جزو شاهکارهای ترجمه ی فارسی محسوب می شود.مطلب جالب توجهی که به نظر من در او وجود دارد دوری و رهایی از تمام قید و بند های ادبی و اجتماعی است.یا به معنای واضح تر واژه ی " رله بودن" برای او بسیار مناسب است.او بدون توجه به چهره ی ادبی جاافتاده اش کتاب آموزش آشپزی چاپ می کند و بدون ترس برای از دست دادن چهره ی فلسفی اش کتاب های طنز ترجمه می کند که اصولا با فلسفه فرسنگ ها فاصله دارد.هنگامی که ترجمه های فلسفی او مانند تاریخ فلسفه ی غرب یا قدرت برتراند راسل را می خوانیم گویی دانشی شیرین تر و دلربا تر از فلسفه در جهان وجود ندارد .وقتی هم کتاب مستطاب آشپزی از سیر تا پیاز او را مطالعه می کنیم این علاقه در انسان تشدید می شود که از تمام کارهایش دست بشوید ، به آشپز خانه برود و غذا بپزد.اکثر نوشته های شخصی خودش رنگی از طنز هم دارد .و به گفته ی خود او زندگی من حداقل در سه کلمه ی " فلسفه ، داستان و طنز " خلاصه شده است.
نجف جان تولدت مبارک
این دفعه پیش خودم گفتم که پشت کامپیوتر بنشینم و بنویسم.دو سه روزی می شود که هر چه فکر می کنم موضوعی برای نوشتن در وبلاگ پیدا کنم چیزی به ذهنم نمی رسد.و اینبار به حرف جالبی گوش کردم که می گوید تو باید بنویسی تا موضوع در ذهنت آفریده شود.صائب تبریزی هم یک بیت در این مورد سروده است:
یک عمر می توان سخن از زلف یار گفت
در بند آن مباش که مضمون نمانده است
خیلی از این ناراحت هستم که دو یا سه ماهی می شود که حتی یک بیت شعر هم نسروده ام.شعر گفتن و واژگان را بر پایه ی وزن سرودن خیلی خیلی لذت بخش و هیجان آور است.از طرفی دیگر اشعار یک انسان هر چه زیاد تر و بهتر باشد هویت بهتری را برای او ایجاد می کند.با این که همین دو یا سه ماه هر هفته به شب شعر می روم و اشعار گذشته ام را می خوانم و به اشعار دیگران گوش می کنم اما کمترین حس یا حالتی برای شعر سرودن در من به وجود نیامده است.مسلما این حس و حالت وابسته به شرایط محیطی و احساسی فرد است.آن زمانی که شعر می گفتم در کارهای دیگرم مشغولیت زیادی داشتم و مدام برای امتحانات درس می خواندم.در آن مواقع شعر کمکی می کرد تا از همه ی این دغدغه ها و دل مشغولی ها نجات پیدا کنم و با آن به آرامش برسم.ولی اکنون در تابستان که تقریبا هیچ کار ، وظیفه و یا اضطرابی ندارم به وسیله ای برای آرامش هم نیازی نخواهم داشت.شاید این منطقی به نظر برسد و خودم را با این استدلال توجیح کنم.چرا که هر چند بار کاغذی بر دست گرفته ام و برای سرودن بیتی فکر کرده ام مغزم خلاقیت ساخت هیچ شعری را نداشت.
عرض کنم خدمتتون مجله ی پاپیون را که با همکاری چند نفر از دوستانم به راه انداخته ام فعلا بر صفحه ای در پرشین بلاگ به صورت آزمایشی به نمایش در آمده است.مطمئنا تا چند روز دیگر دات کام می شویم و مطالب را در سایتی طراحی شده قرار خواهیم داد.این برای بار دوم است که اینجا اعلام می کنم هر کدام از دوستان عزیزی که تمایل دارند تا در این مجله مطلب بنویسند با من تماس بگیرند.البته چند سطر از کار خودتان را هم برای ما بفرستید.
توضیحات بیشتر را می توانید در اینجا مطالعه کنید :
http://papionmag.persianblog.com
سلام.دیروز به یک کلاس داستان نویسی در فرهنگسرای تفکر رفتم. آقای علیرضا اخلاقی استاد کلاس بود.و افرادی که در کلاس حضور داشتند تنها هفت نفر بود.و این نشان می دهد که چه قدر دامنه ی علاقه به داستان نویسی در میان مردم زیاد است!سر کلاس من نکات رو یادداشت برداری کردم و امروز آن ها رو به صورت کاملا توضیحی نوشتم.برای اینکه تا این حد علاقه به داستان نویسی مشاهده می شود این مطالب رو در وبلاگ قرار می دهم.مطمئنا مطالبی که در جلسه های بعدی نیز یادداشت برداری می کنم و به همین صورت می نوسیم بر روی وبلاگ قرار خواهم داد.
نوشتن و مهارت یافتن در آن وابسته به افزایش مهارت در دو مورد می باشد: یکی پیاده کردن ذهنیات نویسنده بر روی کاغذ و دیگری پرورش موضوع.
برای آنکه یک نویسنده هر چه بهتر تراوشات ذهن خود را بر روی کاغذ پیاده کند باید به دو تمرین مبادرت جوید.یکی خواندن و دیگری نوشتن.ما هر چه بیشتر رمان ، داستان و نوشته های مختلف را بخوانیم و هر چه بیشتر به کار نوشتن مشغول باشیم بهتر می توانیم بنویسیم.
مورد دوم برای افزایش مهارت در نویسندگی پرورش موضوع است.آنکه نویسنده موضوع داستانی مورد نظر خود را به بهترین شیوه بر کاغذ پیاده کند از هنر پرورش موضوع بیشتری برخوردار است.هدف از تمام کلاس های نویسندگی و دوره های آموزشی نیز افزایش مهارت در این زمینه می باشد.
هنرمند کسی است که احساسات و تراوشات درون و ذهن خود را به وسیله ی هنر خویش به اثر هنری تبدیل می کند.این اثر برای یک نقاش تابلو یا پرتره ی اوست.برای یک عکاس عکس او،برای یک نوازنده موسیقی و برای یک نویسنده داستان اوست.در حقیقت نویسنده هنرمندی است که ذهنیات خود را با استفاده از ابزار زبان بر کاغذ به نمایش می گذارد. و کسب هنرنویسندگی هم مانند هر هنر دیگر نیاز به کسب فنون و مهارت های خاص خود را دارد.
نکته ی شایان ذکر دیگر آن است که هیچ وقت خود را پای بند به سبک ها ومکتب ها نکنیم.تنها سعی ما بر این باشد که ذهنیات خود را بر کاغذ بیاوریم.نیازی نیست که پیروچه مکتبی باشیم یا بر اساس چه قالبی بنویسیم.آیا داستان بنویسیم یا فیلم نامه؟ شعر یا قطعه ی ادبی؟ مقاله یا گزارش؟انتخاب نوع نوشته تنها به خود فرد بستگی دارد .هر موضوع که از ذهن ما می گذرد قالب خاص خود را به فرد تحمیل می کند یا به بیانی دیگر هر موضوع استعداد تبدیل شدن به قالب خاص خود را دارد.
در پایان این موضوع را فراموش نکنیم که کارها و آثار خود را به دیگران بدهیم و از آن ها بخواهیم که نوشته های ما را نقد کنند. در مورد آن با ما بحث کنند.و در نوشته های بعدی خود از نقد ها و نظرات دیگران استفاده کنیم.
پیش از آنکه به بحث آموزشی نویسندگی بپردازیم چند نکته ی زیر را رعایت کنیم:
1- کاغذ و قلم جزء لاینفک یک نویسنده است .در هر مکان و زمانی که ایده یا موضوع جدیدی به ذهن نویسنده می رسد باید وسیله ی ثبتی در اختیار او قرار داشته باشد.
2- همیشه سعی کنیم داستان های خود را به صورت خوانا در اختیار دیگران بگذاریم.امروزه اکثر نویسندگان جهان کاغذ و قلم را رها کرده اند و به سوی دستگاه های تایپ و کامپیوتر خود رو آورده اند.با این حال اگر هنوز علاقه به کاغذ و قلم را در درونمان حس می کنیم سعی کنیم بر کاغذ های بدون خط بنویسیم.کاغذ هایی که با عنوان A4 شناخته می شوند برای این کار مناسب است.سعی کنیم همیشه دو سانتیمتر از سمت راست ،یک سانتیمتر از سمت چپ و دو سانتیمتر از بالا و پایین سفید باقی بماند.نگارش داستان به این فرم و شکل باعث تاثیر مثبت بر مخاطب می شود.
3- اصول علامت گزاری و نگارش را از منابع آموزشی فرا بگیریم.
4- در صفحه ی نخست آثارمان همیشه نام خود ، نام اثر و تاریخ نگارش را به صورت واضح درج نماییم.
5- قبل از آنکه به کار نوشتن بپردازیم باید لحن نوشتاری خود را در داستان مشخص نماییم.آیا می خواهیم با لحن عامیانه بنویسیم یا رسمی ؟ با لحن طنز یا خشک؟ و پس از آن که لحن خود را انتخاب کردیم در طول نوشتار و داستان به آن لحن پای بند باشیم و از محدوده ی آن خارج نشویم.به گونه ای نباشد که گاهی زبان داستان بر محور عامیانه بچرخد و گاهی داستان به صورت خشک و رسمی نوشته شود.
6- اگر قصد ما نوشتن داستانی به صورت عامیانه است باید به نکته ای توجه داشته باشیم.عامیانه نویسی را می توان به دو گونه تعبیر کرد.یکی آنکه با لحن عامیانه و مردمی نوشت و دیگر آن که نگارش عامیانه را در داستان به کار برد.با لحن عامیانه نوشتن در حقیقت به معنای ساده نویسی است.اینکه در نوشته از واژگان ساده و غیر متکلف استفاده کنیم.اما واژگان نوشتار به صورت شکسته نوشته نشوند. در حالی که نگارش عامیانه به معنای شکسته نویسی است.در حقیقت تمام آنچه که با زبان تلفظ می شود بر کاغذ نوشته شود.برای مثال جمله ی " سعید به خانه می رود و به مهدی تلفن می زند" با لحن عامیانه نوشته شده است در صورتی که جمله ی "سعید به خونه می ره و به مهدی تلفن می زنه" با نگارش عامیانه نوشته شده.بهتر است سعی کنیم که اگر می خواهیم ساده بنویسیم از لحن عامیانه در نوشته هایمان استفاده کنیم و نه نگارش عامیانه.البته برای نقل قول مستقیم در نوشته هایمان می توانیم تمایز قائل شویم.
برای نگارش یک داستان باید به چهار عامل زیر توجه داشته باشیم:
1- موضوع (طرح اولیه)
2- طراحی شخصیت
3- خلق ماجرا
4- درام
در اینجا کمی در مورد شخصیت صحبت می کنیم؛ پیش از آنکه داستان را بر کاغذ بیاوریم باید بدانیم که چه افرادی قصد ایجاد ماجرا برای آن را دارند.این افراد هر یک چه شخصیتی دارند.ما باید ابعاد شخصیتی آن ها را نزد خود تحلیل کنیم .در اکثر داستان ها افراد در دو نوع شخصیت جلوه پیدا می کنند.شخصیت مثبت و شخصیت منفی.جدال میان این دو شخصیت در طول داستان ایجاد ماجرا می کند.
دیشب خیر سرمون رفته بودم درمانگاهی که یک نفر در اونجا شیفت شب کار دندانپزشکی می کرد.این یک نفر از فک و فامیل هاهست که در اینجا به دلایل فوق امنیتی نمی گم که چه نسبتی با من داره.ساعت ده شب به اونجا رسیدم . و این عزیز تا ساعت چهار نصف شب مریض داشت و برای همین وقت نکرد که دندون من رو عصب کشی کنه.به قول خانوم منشی کوزه گر همیشه از کوزه شکسته آب می خوره در اینجا به اثبات می رسه.من ساعت دو شب در اتاق خواب خوابیدم و قرار شده بود که ساعت شش صبح ایشون دندون من رو درست کنه ! فرض کنید که یکی ساعت شش صبح شما رو از خواب بلند کنه روی یونیت دندان پزشکی بنشونه و وقتی که خواب هنوز از کله ی آدمی زاد بیرون نرفته با فریز و دم و دستگاه های دیگه بیفته به جون دندون آدم.
خوشبختانه این فرض به تحقق نرسید و تازه ساعت هشت صبح مامان جونم به موبایلم زنگ زد و در این لحظه بود که ما دو نفر از خواب برخواستیم.پایین رفتیم و برای اینکه من حسابی شاکی شده بودم که چرا الکی من رو یه روز با خودش کشونده درمانگاه بدون اینکه به داد دندون درد من برسه از من عکس دندون گرفت.بعد خالی بست که نیم ساعت همین الان برات درست می کنم و پس از اون وقتی که فهمید خالی بزرگی بسته گفت شیفت من اینجا تموم شده و قبل از اینکه ما رو پرت کنند بیرون بهتره خودمون مودبانه از اینجا بزنیم بیرون.و خلاصه اینکه دست از پا دراز تر صبح از اونجا به طرف خونه برگشتیم.
دیشب قبل از اینکه بخوابیم مریضی اومده بود که دندون درد شدیدی داشت.از ساعت ده شب ایشون در اون درمانگاه حضور داشتند و تا ساعت دو شب این حضور مستدام بود.یک پسر جوان بیست و پنج ساله که موهای نسبتا بلندی داشت و شلوار لی گشادی پاش کرده بود که روی شلوار لی ناشیانه با فونت بزرگ قرمز از بالا به پایین یک کلمه ی چینی نوشته شده بود.پیراهن گل و گشادی هم تنش بود و استخوان های گونه اش به طرف بیرون پرتاب شده بود.این آقا که اسمش اسماعیل بود به خاطر درد دندونش قبل از اینکه به درمانگاه بیاد دوازده قرص چی چی رو با هم خورده بود.و فکر کنم برای همین بود که وضع روحیش به هم ریخته بود و اصلا حالت تعادل روانی نداشت.اول که اومد روی یونیت نشست ولی دهنش رو هر چه دکی خان هم اصرار کرد باز ننمود.شاید ترسیده بود. دو سه ساعت همینجوری راست راست توی سالن درمانگاه می چرخید و با خودش حرف می زد.تا اینکه دوباره برگشت و روی یونیت دندانپزشکی نشست.دکی خان گفت که دهنش رو باز کنه و دست هاش رو بذاره روی شکمش.اینبار دهنش رو باز کرده بود و در حالی که دکی داشت وسایل رو آماده می کرد موبایلش رو گرفته بود بالای سرش و بنا به گفته ی خودش داشت اس ام اس می فرستاد.وقتی هم که آمپول بی حسی داشت بهش زده می شد باز با موبایل ور می رفت.تا اینکه دکی داد و بیداد کنان موبایل رو از دستش گرفت ، گذاشت روی میز و دست هاش رو روی شکمش خوابوند.ولی باز روی یونیت ورج و وورجه می کرد.من که کنارشون ایستاده بودم بقیه ی چیزهایی که دست اسی بود ازش گرفتم.یک دونه هلو که از همون وقتی که اومده بود دستش بود.عینکش و یک کیف دخترونه! تا یک ربع داشتم نگاه می کردم .ولی بعد از یک ربع در حالی که دهنش باز بود و دکی داشت دندونش رو عصب کشی می کرد و کلی دم و دستگاه بالای سرش بود یک دفعه بالا آورد و بدجوری کثافت کاری راه انداخت . من که سرم درد گرفته بود از اتاق بیرون اومدم و دیگه نخواستم ببینم چی می شه.ولی مطمئن بودم روی یونیتی که اسی نشسته بود نخواهم نشست
ولی واقعا درمانگاه های شبانه روزی امنیت ندارند. در اون درمانگاه نصف شب در یک خیابون تاریک و ساکت و خلوت فقط یک منشی و یک دندان پزشک حضور داشتند و البته سرایداری که به خواب عمیقی فرو رفته بود.
در حال حاضر دارم رمان خنده در تاریکی نوشته ولادمیر نابوکوف رو می خونم که البته رمان خیلی جالبی هست. در مورد رمان کوری هم که نوشته بودم ازش خوشم نیومد و با این جمله ام با انتقاد سه نفر روبرو شدم باید عرض کنم که عدم خشنودی من دلیل بر نقص یا ضعف رمان نیست.بلکه اساسا من آدم سخت سلیقه ای هستم که به هر چیزی حتی اگر فوق العاده باشه راضی نمی شم
سلام بر همه ی دوستان عزیز و خوب و دوست داشتنی.امیدوارم که حال همگی خوب باشه.عرض کنم خدمتتون که امروز سومین روز فعالیت مجله ی اینترنتی ای هست که چندی پیش در این وبلاگ برای آن تقاضای همکاری کردم.ما قبل از آنکه این مجله رو راه اندازی کنیم تصمیم گرفتیم که ابتدا حجم قابل قبولی از مطالب مختلف رو تهیه کنیم و سپس سایت مجله رو راه اندازی کنیم.تا به حال یک مصاحبه ی مفصل از یک استاد نقاش ، یک داستان و چند شعر برای مجله انتخاب شده اند.احتمالا هفته ی دیگه با تهیه ی چهار آیتم دیگه مجله رو در اینترنت معرفی خواهم کرد.دوستان عزیزی که مایل به همکاری با ما هستند لطفا درخواست خودشون همراه با زمینه ی فعالیت مورد علاقه شون رو برای من در صفحه کامنت همین وبلاگ بفرستند.در ضمن این مجله بیشتر رنگ ادبی ، هنری و فرهنگی به خودش می گیره.و یک درخواست از همه ی دوستان عزیز.و این درخواست آن هست که هر اسمی رو که برای یک مجله ی نو ، جدید و ضد کلیشه ای در نظرتون هست برای من بفرستید.هر اسمی رو که به نظرتون می یاد از غضنفر گرفته تا کلئوپاترا و هر چیز دیگری.
درود.امیدوارم که حال همگی خوب باشه.امروز تقریبا روز خوب و پر شور و نشاطی برای من بود.صبح ساعت یازده و نیم از خواب بلند شدم.یک ساعت تمرین رقص ایرانی از روی سی دی آموزش رقص داشتم ! بعد صبحانه و ناهار رو با هم خوردم.رقص هنر جالبیه که در اون موسیقی و ورزش و انعطاف پذیری همه با هم ترکیب شده اند. یک ساعت تمرین رقص واقعا نفس گیره ولی به یاد گرفتنش می ارزه تا توی مهمونی ها و پارتی ها آدم فقط دست هاشو تکون نده .در ضمن لذت کسب هنر رو هم مثل لذت فراگرفتن نقاشی یا موسیقی در خود جا داده.و همین طور شور و نشاط خاصی به بدن می بخشه.
بعد از صرف ناهار به یک جایی رفتم که اینجا مطرح نمی کنم چون اگر بگم کمی بر من خنده خواهد رفت.سپس به باشگاه بدن سازی رفتم و یک ساعت و نیم با دمبل و هالتر دست و پنجه نرم می کردیم
بعد از باشگاه هم با دو نفر از دوستانم به فرهنگسرای دختران رفتیم و بادبادک درست کردیم :-) راستش رو بخواهید روزهای پنجشنبه در فرهنگسرا کلی مردم جمع می شوند و بچه ها مجسمه سازی و نقاشی می کنند و بزرگ تر ها هم بدمینتون بازی می کنند.بادبادک سازی از کارهایی هست که هر کس دلش می خواهد اون رو انجام می ده.از خدا چه پنهون ما هم به این کار مشغول شدیم.عصر ساعت هشت به خونه اومدم و شام میل کردم و شب ساعت ده باز به پارک رفتم و اونجا با دو نفر از دوست های دیگه بدمینتون و ورق بازی کردیم.ساعت یازده و نیم دوباره به خونه اومدم و چند شوی آهنگ جدید نگاه کردیم و بسی لذت بردیم.باشد که این روزگار بر ما خوش آید .چیکار کنیم .جوونیم دیگه و روزگار هنوز بارشو به دوش ما نگذاشته.حیف که بیلیارد هم جزو برنامه ام با یکی دیگه ازدوستام بود ولی دیگه زمان به ما این اجازه رو ندادم.
پس از این روزنگار باز از دوست های عزیزی که ایده ی جدیدی برای یک سایت و مجله ی نو و ضد کلیشه ای دارند و آدم های خوبی که دوست دارند برای سایت جدیدی که به تازگی راه خواهد افتاد فی سبیل الله مطلب بنویسند محترمانه و باادبانه استدعا می کنم که برای من در این وبلاگ پیغام بگذارند.
من نمی دونم چرا به هر کاری علاقه پیدا می کنم و دوست دارم در همه ی این کار ها مهارت کسب کنم.شاید حدود چهار سال هست که به کار تئاتر علاقه پیدا کردم و این روزها فرصت این رو دارم که دنبال این کار رو بگیرم.با چند نفر کارگردان تئاتر صحبت کردم ولی متاسفانه به نتیجه ای نرسید.دوست های عزیزی که در کار تئاتر فعالیت می کنند و در تهران ساکن هستند و می توانند به من کمکی جوانمردانه کنند هم برای من در این وبلاگ پیغام بگذارند یا ایمیل بفرستند یا در یاهو مسنجر پیام بگذارند.
این وبلاگ من هم فقط به صورت پیام بازرگانی در اومده ! این پست رو با این سوال که البته به هیچ کدوم از مطالب بالا ربطی نداره تموم می کنم: به نظر شما بهترین رمان چه رمانی هست؟ بدرود...
سلام خدمت همه ی دوستان گل و عزیز.الان ساعت دوازده و سی و هفت دقیقه ی صبح روز پنجشنبه است و من پشت کامپیوتر نشسته ام و مشغول تایپکردن هستم.در همین حال از هدفونی که بر روی گوشم قرار گرفته موسیقی زیبا جذاب و با کیفیت سیاوش قمیشی در حال پخش هست."می دونی حرفی ندارم اگه زمزمه هامون شده یخ تو دلامون" خیلی وقت بود که سیاوش قمیشی گوش نداده بودم ولی امشب با او بیعت دوباره کردم.
خیلی ببخشید که مدتی باز وبلاگ به حال تعطیلی در اومد و این تعطیلی به خاطر مسافرتی بود که در این یک هفته کردم و تازه امروز به تهران برگشتم.اگه محل مسافرت شما در ایران جایی جز شمال آن باشد به آب و هوای کویری و گرم و خشک ایران توجه بیشتری می کنید.من هنگامی که از پشت شیشه ی اتوبوس به دشت های خشک و سوزان و گسترده و بی کران نگاه می کنم که در آن زندگی و حیات تقریبا وجود ندارد بسیار اندوهگین و غمناک می شوم.پیش خودم فکر می کنم که این جبر بزرگی و ناراحت کننده ای هست که در مناطق اروپا و آمریکا تا این حد طبیعت با انسان یار و یاور بوده و در نواحی خاورمیانه و آفریقا و دیگر قسمت های عقب افتاده و جهان سوم دنیا خشم طبیعت به این اندازه بر انسان ها چیره شده.شما کمتر کشوری را می بینید که آب و هوای گرم و خشک و بیابانی داشته باشد و جزء کشورهای جهان اول و پیشرفته به حساب بیاد.و یا اصلا به نظر من کشوری با این خصوصیات وجود نداره.خیلی ها علت عقب ماندگی ایران رو حمله ی مغول ها یا حمله ی اعراب یا استعمار غرب می دانند ولی اصلی ترین علت پسرفت ایران آب و هوای گرم و خشک اون هست.آب و هوای گرم خشک باعث می شه که شهر ها در نواحی دورتر و بسیار دورتر از یکدیگر قرار گیرند و ارتباط مردم از همدیگه کمتر و کمتر بشه.در این ماطق اصلی ترین عنر حیات بعد از هوا یعنی آب دچار محدودیت و کمبود هست و این یکی از عوامل دیگر عقب ماندگی کشور هاست.
البته اگه بخواهیم بحث کنیم مطلب به داراز می کشه . در کل وقتی از پشت پنجره ی اتوبوس به دشت های بی کران و خشک نگاه می کردم دلم واقعا می گرفت و پیش خودم می گفتم اینست ایران دوست داشتنی ما...کویر و دشت و بیابان (تا جایی که چشم کار می کنه) . وقتی که اتوبوس برای استراحت در جایی توقف می کنه یا وقتی که در داخل شهرستان های کوچک و نافرم و زشت به گردش می پردازی و مردم رو از نزدیک نگاه می کنی اون موقع متوجه می شی که ایرانی فقط مردم شیک پوش و خوشگل و خوشتیپ شمال و غرب و شرق تهران نیستند.ایران خیلی گسترده تر از ونک و ولی عصر و آریا شهر و تجریشه.و ایران خیلی خیلی عقب افتاده تر و زشت تر و غم انگیز تر از خیبان هایی است که در تهران وجود دارد.پیش خودم خدا رو شکر می کردم از اینکه در چنین جاهای دورافتاده ای زندگی نمی کنم.ولی دیگران چی؟ دیگرانی که در شهر ها و روستاهای زشت و نافرم ایران زندگی می کنند؟
کنار کاروانسرایی که اتوبوس توقف کرد ، زیر آفتاب سوزان مرد و زن و بچه ای که همه از شدت آفتاب صورتشان سوخته بود و لباس های کهنه به تن داشتند و موهای ژولیده شان در میان باد اینور و آنور می رفت توجهم رو خیلی به خود جلب کرد.وقتی که اون بچه با چه شور و شوقی ورقه ی آلمینیومی ساندویچش را به پایین می کشد و نوشابه ی سرد و تگری خود را در زیر آن آفتاب گرم و داغ و بی رحم هورت می کشد.مطمئنا زیباترین لحظهی زندگانی اون پسر مادر و پدر در پیش چشم های من به نمایش در می آمد و من پیش خودم می پرسیدم چرا ایران ما تا این حد پسرفت داشته است؟
با چند تا از دوستانم مشغول ساخت یک وب سایت فرهنگی هنری ادبی هستیم و بزودی بر روی نت به شما معرفی اش خواهم کرد.تنها خواهش من به عزیزانی هست که قصد دارند با ما همکاری کنند.یا دوستانی که ایده های جالبی برای یه مجله و سایت نو و ضد کلیشه ای دارند . در صورت تمایل مغز شریفتون برای من در همین وبلاگ پیغام بگذارید.
بدروود.
چند صفحه از رمان کوری را خواندم و آنچنان من را مجذوب و شیفته خود نکرد.به نظر من رمان خوب رمانی هست که وقتی انسان پنج صفحه ی اول آن را می خواند نتواند حتی در تنگ ترین زمان ها هم آن رمان را کنار بگذارد.این مسلما یکی از ویژگی های رمان خوب است .رمان کوری با آنکه جایزه ی نوبل سال 1998 را هم کسب کرده است اما چندان رمان جذاب و گیرایی نیست.و اینجا مشخص می شود که جایزه ی نوبل برای کتابی خاص به معنای عالی و فوق العاده بودن آن کتاب نیست.البته بسیاری از کتاب هایی هم که جایزه نوبل کسب کرده اند واقعا فوق العاده و عالی هستند.مثل رمان مادر از پرل باک که همان ویژگی رمان خوب را که در ابتدا مطرح کردم در خود دارد.مادر هم به گمانم در سال 2000 جایزه نوبل را کسب کرده است و واقعا کتاب جذابی است.داستان در مورد یک خانواده ی رعیت چینی است که در سالهای 1800 زندگی می کنند.البته این سال تخمینی است و به طور دقیق تر جریان داستانی رمان در زمانی به وقوع می پیوندد که جنبش کمنیست در چین تازه شکل می گرفته و مراحل مبارزه را با نظام فئودالیسم و امپراطوری می گذرانده.رمان چندان پیچیده و پر هیاهو نیست و همین می تواند زندگی ساده ی رعیتی را زیبا تر به تصویر کشد.و نکته ی دیگر آنکه نویسنده بر روی هیچکدام از شخصیت هایش اسم نگذاشته است.و آنان را در داستان تنها با عناوینی مانند پدر ، مادر ،دختر ، پسر بزرگ و پسر کوچک مطرح می کند.به نظر من پرل باک در این مورد قصد تعمیم بخشیدن شخصیت های خود را دارد.در حقیقت نویسنده به نحوی غیر مستقیم سعی دارد شخصیت های رمان خود را در تمام خانواده های فقیر و پر مصیبت به تصویر بکشد.پیشنهاد می کنم حتما این کتاب رو بخونید.
زندگی بدون محبت چیزی مهمی نیست.زندگی بدون دوست داشتن شاید معنی نداشته باشد.آری دوست داشتن و عشق ورزیدن جام احساسات ما را لبریز از شور و شعف می کند.نمی خواهم به کسی پند عاشق و مهربان بودن بدهم.نه.می خواهم به خودم این احساسات را تلقین کنم.گاهی از نفرت لبریز می شوم و گاهی سرشار از عشق و دوست داشتن. و میان این دو آرامش را بیشتر در عشق می یابم تا نفرت.
در یکی از سطل آشغال های ! فرهنگسرای دختران چیز خیلی جالبی را دیدم.راستش رو بخواهید من این چیز را که به نظرم خیلی جالب اومد در کیفم گذاشتم.البته من زیاد سرم توی سطل آشغال های شهر نیست ! اما اگر توجه داشته باشید در سطل آشغال های فرهنگسرا ها چیز های جالبی مانند مجله و روزنامه زیاد پیدا می شود و خواندن مجله ای که در سطل آشغال بازیافت کاغذ افتاده باشد حال صفایی دگر دارد.این چیز جالب هم در حقیقت یک روزنامه بود.اما روزنامه ای کاملا متفاوت. این روزنامه که الان در پیش روی من قرار داره روزنامه ی ایران سپید هست که ویژه ی نابینایان چاپ می شه.روی روزنامه این عبارت نوشته شده است:ایران سپید نخستین روزنامه به خط بریل در ایران و خاور میانه.صفحات روزنامه به جز جلد آن همگی سفید هستند و تنها نقطه هایی برجسته و فرورفته بر آن حک شده است.شاید معدود بار هایی باشه که من با دیدن یک کار فرهنگی در ایران واقعا ذوق زده می شم و اون رو شایسته ی تقدیر می دونم.چون اکثر کارهای فرهنگی چندان قابل توجه نیست و یا کاملا به صورت غرض ورزانه انجام می شه.به هر حال.اونطور که حدس می زنم یکی از خواننده های این وبلاگ مادر پسری نابینا هست و برای دوستان عزیز دیگری که آشنایانشون نابینا هستند شماره ی تلفن این مجله رو می گم تا با یک تماس جزء مشترکان این مجله شوند. 8459830 و 31 .ایمیل این مجله هم این آدرس هست:
iransepeed@iraninstitute.org
امروز با یکی از دوستانم به دانشگاه علم و صنعت دانشکده ی عمران رفتیم.محیط دانشگاه و فضای سبز آن بسیار زیبنده و چشمربا هست.اما فضا و ساختمان ها به علت قدمت آن ها چندان جالب نیستند.مگر محیط دانشکده ی معماری و طراحی صنعتی آن که درگوشه و کنار راهرو ها آثار هنری جالبی به چشم می خورد.دانشکده ی علم و صنعت در دهه ی 1300 تا 1310 ساخته شده است. و قدمت آن از دانشگاه تهران نیز بیشتر است.اما با این تفاوت که دانشکده ی علم و صنعت ابتدا به صورت هنرستان فنی حرفه ای بوده است.اگر دو واژه ی سیاست و علم و صنعت را با هم بکار ببریم یاد دو مسئله می افتیم. (لااقل من یاد دو مسئله ی سیاسی می افتم.) یکی ناآرامی هایی که چند ماه پیش این محیط را در بر گرفته بود و دیگری رئیس جمهور آینده . من ابتدا فکر می کردم که دکتر احمدی نژاد استاد دانشگاه هست.(به قول فرنگی ها ! پرفوسور) .اما امروز در دانشکده وقتی نگاهم به مشخصات او افتاد فهمیدم که استاد یار دانشگاه است.البته استاد یار دانشگاه علم و صنعت در رشته ترافیک و حمل و نقل مقام علمی نسبتا خوبی در ایران به حساب می آید. این را هم بگم که کادر علمی دانشکده ی عمران و مشخصات آن ها بر دیواری در راهرو نصیب شده بود و من در آنجا مشخصات احمدی نژاد را دیدمی.
سلام.امید وارم که حال همگی دوستان عزیز خوب باشه.عرض کنم خدمت شما که از امروز یا بهتر بگم امشب یکسری تغییراتی در این وبلاگ به وجود خواهد آمد.تغییر مثبت آن این است که به قول معروف پشت وبلاگ رو می گیرم و هر روز آن را به روز خواهم کرد و از تاخیر های طولانی دیگر در این وبلاگ خبری نخواهد بود.البته برای آنکه انگیزه ی کافی برای این کار داشته باشم نیاز به حمایت دوستان عزیز دارم و مهمترین حمایتی که از سوی شما می تواند شکل بگیرد پیغام های شما در صفحه ی کامنت خواهد بود.
و اما تغییر منفی که در این وبلاگ صورت خواهد گرفت.اصولا وبلاگ به نظر من مکانی هست که مصداق اصلی مصراع "هر چه دل تنگت خواهد بگو " می باشد.و من از ابتدا سعی ام بر آن بوده که طبق این اصل در این وبلاگ مطلب بنویسم.یعنی آنچا که به ذهنم آمده و نیاز به بیان آن و نوشتن آن دارم.اما متاسفانه جامعه ی ما نمی تواند این ویژگی را بپذیرد.و از آنجایی که مقداری از زندگی حقیقی من در وبلاگ و دنیای مجازی داخل شده است من ترجیح می دهم از الگوی پیشینم جدا شوم و اصطلاحا به پدیده ای به نام خودسانسوری روی بیاورم.اگرچه خودسانسوری تابه حال هم در اینجا مشهود بوده و هست اما باز نیاز به سانسور شدید تری در زمینه ی نوشته ها است.بنا بر این دیگر در اینجا نه بحث سیاسی می کنیم ، نه راجع به انتخابات و نه راجع به نتایج انتخابات بحث خواهیم کرد.دیگر به تمام مسائل جهان از دیده ی تحلیل نمی نگریم.البته این بدان نیست که تراوشات ذهنی من در این پدیده ها متوقف شود که می خواهم با باز کردن وبلاگ جدیدی و جدا از دغدغه های فردی و اجتماعی به صورت کاملا بازتری به بیان و تشریح مسائل بپردازم.در کل اگر خلاصه کنیم این وبلاگ به دفترچه خاطراتی تبدیل می شود که تنها رخداد های روزانه ام را بازگو خواهد کرد و بیشتر از این پس به کار توصیف خواهد پرداخت و نه تحلیل.
من ازین پس در این وبلاگ دوربینی خواهم بود که وقایع جالب توجه روزانه ام را ثبت می کنم و بر روی صفحه ی وبلاگ خواهم نهاد.
برای شروع کار از شب شعری که امروز در آن شرکت داشتم صحبت کنیم.
حدود ساعت پنج بعد از ظهر امروز درکانون اجتماعی جوانان با عده ای از همسن و سال های خود گرد آمدیم و در محفلی تقریبا دوستانه شعر خواندیم.البته این شب شعر از چند سال پیش در این محل برگزار می شده است ولی من فقط دوبار (با حساب امروز) در آن شرکت کرده ام، و هنوز با بچه های آنجا پسرخاله نشده ام.من رو هم جو گرفته بود و اسم خودم رو برای خواندن شعر در لیست داوطلبان نوشته بودم. و چقدر هم غیر منتظره به عنوان نفر اول برای خواندن شعر به ابتدای سالن دعوت شدم.برای اولین بار در جمعی شعرخواندن فکر کنم چندان آسان نباشد.به هر حال با اینکه یکمی هول شده بودم و استرس به آغوشم گرفته بود به طرز قابل قبولی دو تا غزل خواندم.بعد از آن چندین نفر دیگر هم آمدند و شعر خواندند.به گونه ای که شب شعر یکمی به کسالت کشیده شد.
یکی از پسرها شعر نوی بلندی را در آنجا خواند. پس از آن یکی دیگر به بلند بودن شعر اعتراض کرد و تقریبا کمی ساده انگارانه گفت که با قطعه قطعه کردن این شعر می توان چند شعر به جای یک شعر آفرید.من چندان با سخن او موافق نبودم.در پاسخش به شعر صدای پای آب اشاره کردم و او گفت صدای پای آب هم برای اولین بار در مجله ای به صورت قطعه قطعه چاپ می شد.ولی همانطور که در پاسخش گفتم به نظر من مهم آنست که به هر حال ما صدای پای آب رو به صورت کامل و کلی در کتاب اشعار سهراب سپهری می خوانیم.و با بریده های شعر او مواجه نیستیم و همین درازا به شعر او جلا و زیبایی خاصی می بخشد.
از این که بگذریم مجری برنامه ی شب شعر اواسط برنامه گفت دستور اکید رسیده است که شعر های سیاسی چه به صورت مثبت و چه منفی کسی نخواند.و چند دقیقه بعد یکی از پسر های به پسری که شعر می خواند پیشنهاد داد که ساز خود را نیز به شب شعر بیاورد و در آنجا صدای موسیقی نیز طنین انداز شد.اما آن فرد گفت به همان دلیلی که می گویند شعر سیاسی نباید در شب شعر خوانده شود ساز هم نمی توانیم در اینجا بیاوریم.
فعلا خوب پیشرفتیم.
[18/9/1385- 11:47 ع] معذرت خواهی
[18/9/1385- 11:47 ع] شعری از برتولت برشت
[20/8/1385- 11:30 ع] روزمرگی
[15/1/1385- 5:52 ع] سلام :)
[13/12/1384- 3:59 ع] بازگشت
[14/6/1384- 6:7 ع] پیرمرد/
[6/6/1384- 9:50 ع] شمال و جنوب شهر/
[5/6/1384- 2:28 ع] نجف/
[1/6/1384- 9:24 ص] جشن/ایران
[25/5/1384- 2:6 ع] شعر/
[20/5/1384- 7:22 ع] کلاس داستان نویسی جلسه ی 1/
[16/5/1384- 2:44 ص] دندان پزشکی/
[13/5/1384- 4:52 ع] مجله ی ما/
[7/5/1384- 1:12 ص] من خوشم ، تو خوشی ، ما خوشیم.
[همه عناوین(121)][آرشیو شده ها]
بازدید دیروز: 23
کل بازدید :33652
به قول یک عزیزی منم یک آدم معمولی که تو همین کره ی خاکی و توی همین ایران زمین سرزمین خشکی ها که مدت هاست چراغ علم و شکوهش خاموش گشته بدنیا آمدم.به هر حال به قول شاعر تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم.هنوز خیلی راه مونده که نپیمودم.می خوام در آینده برم سفر.سفری دور که از اینجا کیلومتر ها فاصله داشته باشه.و اونجا بر خودم بیفزایم.اینو که به یکی گفتم گفت آرزو بر جوانان عیب نیست.
رهگذر تنهای دهکده
داستان های من
می اندیشم پس هستم
آخرین درد...
بهارانه
کلاغ-سایت ادبیات و فلسفه
روهام
سیاوشون
ستاره ی صبح
وبلاگ آموزشی . خبری پرمحتوا
وب سایت سرو
ترانه ها وجملات عاشقانه
*ابراهیم نبوی*
*سردبیر خودم*
زهرا
*وب نوشت ابطحی*
بخش فارسی بی بی سی
زن نوشت
ترزا
دست نوشته های یک پشت کنکوری
گلناز
بیا بگشای در بگشای دل تنگم
کردستان
همسفر مهتاب
*p30download*
*سه کشک*
ذهن سیال
نقطه ته خط
الپر
دنیای کوچک من
شرتو
آدم و حوا
کسوف
ایزد بانو
اینجا وبلاگ صورتک است.
چیزی میان دو فریم
مادر سپید
مادر سپید
ستاره صبح
جمع نوشت
نوشته بر باد
کامپیوتر
سینا
بهار
*ملیحه*
سیاورشان
انجمن وبلاگ نویسان پارسی بلاگ
همای سعادت
خسرو شکیبایی آلپاچینوی ایران
سیاوش قمیشی
مشتی نور سرد
تابستانه
آموزش و دانلود مصطفی
میخانه
نام: | |
ایمیل: | |






![NooshI [Nooshi va Jojeha] - به روز رسانی : 1:50 ع 26/11/1386](http://nooshi.ir/nooshi.jpg)






