سلام.همگی خوب هستید؟امید وارم که حال همه ی شما خوب باشه.یه مسئله ی جالب امروز خواستم براتون مطرح کنم.یک مسئله ای که شرط قضیه درسته اما حکم اون منطقا درست از آب در نمیاد.این مسئله رو حدود یه ماه پیش از کتابی به نام 101 مسئله ی فلسفی خوندم.و از همه ی مسائل دیگه ای که در کتاب مطرح کرده بود جالب تر و فکر برانگیز تر بود.خوب مسئله رو براتون در قالب یه داستان اینجا می گم:
صبح یک روز آفتابی در شهر هیاهویی به پا می شود.درست هست.روز محاکمه ی آقای ایکس یکی از تبه کار ترین افراد شهر است.او به این اتهام دارد که تا به حال با دروغ هایش سر بسیاری از افراد شهر را کلاه گذاشته است.مردم فکر می کنند که او توان بیان حتی یک جمله ی راست را هم ندارد.قاضی که قصدش زندانی کردن او به مدت بیست سال هست ابتکاری به خرج می دهد تا این ادعا بر او و تمام مردم شهر اثبات شود که آیا او واقعا توان راست گفتن و بیان حقیقت را ندارد یا خیر.برای همین حکم دادگاه اینچنین بیان می شود:«آقای ایکس متهم به موارد ذکر شده در جلسه ی دادگاه ، محکوم به اعدام می شود.و البته این پایان حکم دادگاه نیست.در صورتی که در روز اعدام این متهم تنها یک حقیقت را بیان دارد مجازات او به بیست سال حبس کاهش میابد.» به این صورت قاضی با یک تیر دو نشان می زند .اگر آقای ایکس حقیقتی را بگوید آنگاه به همان بیست سال حبس مد نظر قاضی محکوم و در صورتی که این بار هم باز دروغ بگوید همان بهتر که اعدام شود.(البته این جریان برای چند قرن پیش است.وگرنه در این دوران کسی که به این اتهامات اعدام نمی شود. به استثناء کشور ما البته)
خلاصه این که آن روز می گذرد و حدود یک هفته ی بعد روز اجرای حکم فرا می رسد.آقای ایکس رو به میدان شهر می برند .جایی که جمعیت بسیاری تجمع کرده اند تا ببینند سرنوشت این مجرم باالفطره چه خواهد شد.جلاد طناب دار را سفت و آماده برای دار زدن می کند.آن گاه دستیار جلاد حکم قاضی را بلند برای مردم می خواند.هیاهویی بر پا می شود.جلاد به آقای ایکس می گوید که« آن جمله ای را که ادعا می کنی راست است به من نشان بده .اگر راست بود تو اعدام نمی شوی و از این جا به زندان خواهی رفت و بیست سال در آنجا گذر می کنی که به احتمال زیاد در همان جا خواهی مرد.و اگر ادعا و جمله ی تو دروغ بود همین جا به چوبه ی دارت می کشم.»آقای ایکس پوزخندی تمسخر آمیز می زند.تکه کاغذی را از جیبش در می آورد و به جلاد نشان می دهد.جلاد آن را می گیرد و می خواند.ناگهان جلاد در کمال ناباوری فریادی می زند ، آن کاغذ را پاره می کند و به دستیارش دستور می دهد که بند را باز کند و آقای ایکس را آزاد کند!!!
حالا به نظر شما آقای ایکس چه جمله ای را در آن کاغذ نوشته بود که موجب آزادی وی شد؟اگه دلتون می خواد که نظر بدید دلیل اینکه جلاد این کار را هم کرد حتما بگید.
اینجا از آقای مدیر هم تشکر می کنم که قالب من رو دوباره عوض کرد.خیلی ممنون و این که می گویید بعضی از نوشته ها رو نمایش ندهم چه طوری هست؟اینجا هر مطلب رو یا می شه ویرایش کرد یا اینکه حذف کرد.منظورتون اینه که شاید آن ها رو حذف کنم؟
|